پرنسس دیاناپرنسس دیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

دیانا;مسافر زیبای پاییز

هفتمين ماهگرد عسل خانم

خلاصه بعد از دو روز تاخیر تونستیم ماهگرد هفتم شمارو همزمان با آغاز فصل تابستان باز هم تو خونه مامان جون و با شرکت همیشگی خاله ها و دختر خاله و پسرخاله ها(بادیگاردهای دیانا جون) برگزار کنیم. اینبار کیک ماهگرد و خاله زهرا درست کرده بود تا از خامه استفاده نشه و برای اضافه وزنی که به اون مبتلا شدیم و قصد جدایی از مارو نداره، مناسب باشه. هر چند که وقت خوردن کیک بس که در خوردن شام زیاده روي کرده بودیم هیچ کس میلی به خوردن پیدا نکرد غیر از بادیگاردهای دیانا. باید بگم انصافا این دو پسرخاله با وجود همه شیطنتهایی که دارند، خیلی هوای دخملی مارو دارند و هردو واسه خندوندن و به وجد در آوردن دیانا از هم سبقت میگیرند و البته دختر من هم به شدت بچه دوست هستش...
2 تير 1393

دیانا وعشق در در(سفر)

 شنبه شب آقا رضا(پسرخاله مامان) همراه خانواده از حج عمره برگشته بودن و مارو واسه شام دعوت کرده بودن. همراه با خاله ها و مامان جون اینا حرکت کردیم. از اونجایی که مامان جون زیادی نوه هاشو دوست داره با وجود کثرت نوه! همش فکر میکنه شما که تو صندلی ماشین نشستی خیلی احساس تنهایی میکنی واسه همین با ماشین ما اومد و عقب کنار شما نشست. تو هر دست انداز که تو جاده های ایران به وفور دیده میشه مامان جون به شما که خواب بودی نگاه میکرد و می گفت الهی فدات بشم! بعد از یک ساعت خواب شیرین خانم گلی بیدار شد و وارد سالن شدیم. بعد از دیدن فامیلها که دیانا بعد از مدتها ندیده بود دوباره احساس غریبی کرد و مدام بغض میکرد و میخواست بره بغل بابا مهدی.از اونجایی که...
1 تير 1393

یه ناهار دیگه با گلی جونم در آبسرد

پنجشنبه غروب بابا امیر یه خورده مریض احوال شد و چون اونروز تنها تو خونه بود واسه همین من و دیانا و بابا مهدی هم واسه عیادت و هم واسه طبابت رفتیم اونجا. بابا امیر خیلی حوصله نداشت ولی دیانا جون چون متوجه این کسالت بابا امیر نبود مثل همیشه ذوق کرده بود و سخنرانی میکرد. بعد از رسیدگی به بابا امیر و تجویز دارو برگشتیم خونه و دیانا همچنان شاد و خوشحال با خودش حرف میزد. هر چند که من و بابا مهدی خیلی نگران حال بابا امیر بودیم از طرفی هم ما روز قبلش با خاله ها هماهنگ کرده بودیم که جمعه ظهر بریم سمت آبسرد. ولی دلمون هم نمیومد که تو این شرایط تنهاش بذاریم.صبح که شد زنگ زدیم حالشو پرسیدیم که گفت بهتر شدم.   ما هم با خیال راحت حرکت کردیم. او...
1 تير 1393

اولین هدیه کتاب دیانا از طرف خاله مهسا

بعد از گذشت ماهها وقفه به خاطر بارداری وزایمان ونهایتا بچه داری بالاخره مامان همت کرده و داره مهمونیهای عقب افتاده رو تو خونه برگزار میکنه.دیشب هم عمو میثم وخاله مهسا که به تازگی ازدواج کردن،مهمون خونمون بودن.خاله مهسا زحمت کشیده بودن ویه کتاب خوشگل واسه دخملی هدیه آورده بودن.که بعد از کتابهایی که خاله زهرا به سفارش مامان از نمایشگاه خریده بودن،این اولین کتابی هستش که خانم طلا هدیه گرفتن.به همین خاطر واسه من که خیلی خوشایند بود.دست خاله درد نکنه.شما هم که مثل همیشه نیاز به گفتن نداره.البته عمو میثم هم خیلی به ما کمک کرد و مدام تو بغل عمو به همه جا سرک میکشیدی.و آخر شب هم مهمونهامون با صبوری تحمل کردن تا دیانا گلی مراسم شامشو برگزار کنه و با...
28 خرداد 1393

مهمون داری

دوشنبه  شب بابا امیر، مامان نرگس همراه با خانواده عمه مریم شام مهمون خونه ما بودن.چون مهمونی قبلیمون واسه ناهار بود،یه ذره دلواپس بودم که خانم طلا نکنه امشب خسته بشه و من هم کمتر وقت رسیدگی بهشو داشته باشم.ولی دیانا جونم گل تر  از همیشه باز هم مامانو شرمنده خانمیش کرد.تو طول روز وقتی که میخوابوندمش به آشپزی مشغول میشدم.وقتی بیدار میشد باهاش بازی میکردم وغذا و شیرشو میدادم. راستی!دختر مامان خدارو شکر اشتهاش بهتر شده و راحتتر غذاهاشو میخوره.مخصوصا سوپ مخصوص سر آشپز(مامان ملیحه)خیلی دوست داره و چنان با لذت با لبهاش ملچ ملوچ میکنه که مامان میخواد با اون سرو صورت کثیفش هم بخورتش. ولی همچنان با آب خوردن مشکل داری و هیچ تمایلی از خو...
27 خرداد 1393

ادامه خاطرات....

چهارشنبه شب همکار مامان ،خانم شاه حسینی عزیز که خیلی دوسشون دارم من و بابارو مراسم برگشت از مکه دعوت کرده بودن.چون میدونستم این جور مجالس خیلی شلوغه و شما رو اگه ببرم خسته میشی،خاله زهرا قبول کرد که دختر گلی رو نگه داره تا ما بریم و زود برگردیم.از وقتی بزرگ شدی این اولین بار بود که شمارو تنها گذاشتم. کوچولو تر که بودی یکی دوبار که عروسی دعوت بودیم هم تنهات گذاشته بودم ولی دیگه الان که خوب همه چیزو میفهمی دلم نمیاد تنهات بذارم. آخه عشق مامان جدیدا خیلی به من وابسته شده. خاله زهرا میگه باید دیانا جون هر از چند گاهی تنها بمونه تا وقتی مامانش میره سر کار عادت کنه. ولی من و بابا دلمون نمیاد. اون شب هم موقع جدا شدن از دخملی خاله زهرا اینا ه...
22 خرداد 1393

200روزگیت مبارک

عزیز دل مامان!   دویست روزه  که  با انگشتان ظریفت به دلم چنگ زدی و دلمو مال خودت کردی.دویست روزه که با تمام خستگی ها و شب بیداریها، نگاه معصوم و کودکانه ات به من حیاتی دوباره بخشیده.دویست روزه که شیرینی خنده های معصومت شیرینی 34 سال خاطرات خوب زندگی رو واسم معنای تازه ای داده......                        دویست روزه که عاشقم کردی..........                                    &n...
20 خرداد 1393