ادامه خاطرات....
چهارشنبه شب همکار مامان ،خانم شاه حسینی عزیز که خیلی دوسشون دارم من و بابارو مراسم برگشت از مکه دعوت کرده بودن.چون میدونستم این جور مجالس خیلی شلوغه و شما رو اگه ببرم خسته میشی،خاله زهرا قبول کرد که دختر گلی رو نگه داره تا ما بریم و زود برگردیم.از وقتی بزرگ شدی این اولین بار بود که شمارو تنها گذاشتم. کوچولو تر که بودی یکی دوبار که عروسی دعوت بودیم هم تنهات گذاشته بودم ولی دیگه الان که خوب همه چیزو میفهمی دلم نمیاد تنهات بذارم. آخه عشق مامان جدیدا خیلی به من وابسته شده.
خاله زهرا میگه باید دیانا جون هر از چند گاهی تنها بمونه تا وقتی مامانش میره سر کار عادت کنه. ولی من و بابا دلمون نمیاد. اون شب هم موقع جدا شدن از دخملی خاله زهرا اینا هم با ماشین حرکت کردن تا با دیانا تو شهر یه دوری بزنن.منو بابا هم تو ماشین خودمون بودیم وهر دو با بغض فقط به دیانا نگاه میکردیم.لحظه سختی بود.از الان بغض میکنم واسه اول شهریور که باید برم سر کار.هنوز که دیانا به دنیا نیومده بود میگفتم خدایا من تو این 9ماه بیکاری تو خونه حوصله ام سر میره.حتی بعضی وقتها دنبال کار تو درمونگاههای پاره وقت هم بودم.یا میگفتم این نه ماه فرصت خوبیه واسه درس خوندن وقبول شدن در امتحان تخصص!ولی وقتی چشمام به چشمهای خوشگل دخترم افتاد و معنی یه مادر واقعی رو به من فهموند قید همه چیزو زدم و شدم یه مامان خونه دار که باید دربست در خدمت دخترش باشه.
از این بابت خدارو شکر میکنم که تونستم با خودم مبارزه کنم و تنها فکر وذکرم رسیدگی همراه با دادن آرامش به دخترم باشه.امیدوارم دخترم هم ازم راضی باشه.این طور که خاله میگفت دختر خوبی بودی و فقط وقت خوابت یه ذره نق نق کردی که همون موقع ما برگشتیم خونه.دست گروه حمایت از دیانا که شامل مامان جون، خاله زهرا،دایی مرتضی و داداش محمد مهدی هم درد نکنه.
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید......
پنجشنبه خاله فاطمه به مناسبت نیمه شعبان مثل هر سال نذری شیربرنج میداد.من هم عصر شمارو خوابوندم وبه بابا مهدی سپردم و واسه کمک رفتم خونه خاله.ولی وقتی رسیدیم که خاله فاطمه زرنگ ،با اینکه غروب عازم سفر به مراغه بودن ،نذری رو آماده کرده بود و موقع کشیدن داخل ظرفها وپخش کردن اونها بود.زود کارهارو انجام دادیم ومن برگشتم خونه.شما هنوز پیش بابا خواب بودی.بیدار که شدی غذاتو دادم و با خاله زهرا وبا بچه های خاله ها و بابا مهدی و دایی مرتضی رفتیم تو شهر.بزرگتر که شدی خودت میبینی که شب نیمه شعبان تو ایران خیلی باصفاست.مردم از دل و جون نذری میدن و بوی اسفند کل شهر رو پر میکنه.
ما سالهای قبل تو این شب شهر های دیگه هم بودیم. ولی فکر میکنم شهر خودمون به این مراسمها اهمیت بیشتری میدن و با دل وجون نذری میدن.خدا از همشون قبول کنه و امام زمان حاجت دل همه رو بده و جوونهامونو خوشبخت وعاقبت بخیرکنه.البته ما هم امسال حاجتی داریم که اگه به لطف خدا و به حق امام زمان حاجتمون بر آورده بشه سال دیگه این موقع نذرمونو بر آورده میکنیم.شب هم چون عمه ها خونه بابا امیر جمع بودن ما هم آخر شب رفتیم اونجا.شما جلوی در کلی به مامان نرگس خندیدی و وقتی عمه مهسا و عمه مریم و بابا امیر رو دیدی سخنرانی رو شروع کردی.اونقدر حرف زدی و ذوق کردی ودست وپاهاتو حرکت دادی که خسته شدی.مامان فدات بشه که انقدر مهربون وخانم شدی.
اولین دیدار دیانا با فاطی جون دختر خاله مامان.....
امروز جمعه خاله افی اینا(خاله مامان) ناهار مهمون خونه مامان جون بودند.فاطی جون دختر خاله مامان هنوز شمارو ندیده بود. وقتی شمارو دیدن مامان تونست یه نفس راحت بکشه.چون خاله اینا به شدت عاشق بچه کوچولو هستن ومدام دیانا خانم از این آغوش به اون آغوش میشد.فاطی جون که فقط با گوشیش از شما عکس میگرفت و به قول خودش شکار لحظه ها میکرد.به زور هم نمیتونستیم دیانارو از بغلش جدا کنیم.آخه بر خلاف خونه مامان جون که ماشالله پراز نوه ریز و درشته،فامیلها خیلی بچه کوچیک تو خانواده هاشون نیست.به همین علت خیلی بچه دوست هستند وتازه نفس!امروز هم در کنار هم بهمون خیلی خوش گذشت .


ادامه خاطرات.... 

