پرنسس دیاناپرنسس دیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره

دیانا;مسافر زیبای پاییز

اندر احوالات این هفته عشق مامان!

1393/3/13 8:57
نویسنده : مامان
351 بازدید
اشتراک گذاری

شرکت دیانا گلی تو اولین مجلس مولودیه....

 

یکشنبه  خونه همکار مامان سفره حضرت ابوالفضل دعوت بودیم.ساعت هفت شب بود که به همراه خاله زهرا و خاله فاطمه و آبجی زهرا و پسرخاله ها عازم اونجا شدیم.اولش چون همکارهای مامان سراغ دخملی اومدن،دیانا خانم یه کوچولو بی قراری کرد ولی وقتی مامان بساط  دراز کشیدن و بازی با اسباب بازی رو واسه دیانا پهن کرد، دختر مامان ،همراه با خانمی که تو مجلس مولودیه میخوند با صدای بلند شروع به آواز خونی کرد.اون روز هم با اینکه اولین بار بودش که تو این جور مراسمها شرکت کرده بودی مثل همیشه دختر گل مامان بودی. 

دیانا طلا در کنار گل سفره ابوالفضل 

سفر دیانا به قم..... 

دوشنبه بابا مهدی واسه انجام کاری باید میرفت قم.وقتی که دیدیم تو خونه تا عصر باید تنها باشیم تصمیم گرفتیم همه با هم بریم.نیم ساعت از حرکتمون گذشته بود که دختر مامان خوابید ونزدیک قم بودش که بیدار شد.وقتی به مقصد رسیدیم بابا کارشو انجام داد وعازم برگشت شدیم.وسط راه واسه ناهار رفتیم مجتمع مهتاب.تا سفارش غذامون حاضر میشد مامان به دخملی غذاشو داد که انگار دیانا از بیرون غذاخوردن بیشتر لذت میبره.چون با تمایل زیاد شروع کرد به غذا خوردن!تو راه برگشت هم خوابیدی ولی نه به خوبی مسیر رفت.البته حق هم داشتی.حدود 6ساعتی که رفت وبرگشتمون طول کشید شما همش تو صندلیت نشسته بودی که واقعا صبر وتحملت جای تقدیر وتشکر داره.

 

اولین مهمونی مامان تو خونه....

بالاخره مامان موفق شد یه مهمونی 12نفره باحضور مامان جون اینا وخاله ها تو خونه برگزار کنه.حدودا هفت ماهی میشد که ماتو خونه مهمونی نداده بودیم.چون دوست داشتم شما بزرگتر بشی تا تحملت به سروصدا بیشتر شه وهم من خیلی از دخترم غافل نباشم.شکر خدا همه چیز خوب پیشرفت ومامان تونست تو ساعتهایی که شما خواب بودی آشپزی بکنه.وقتی مهمونها اومدن شما هم کلی خوشحال بودی مخصوصا که جدیدا با دیدن مامان جون،خاله زهرا ومحمد مهدی از فرط خوشحالی جیغ میزنی.ولی راستش مامان دیگه مثل قدیم توان مهمونی دادن اون هم با تعداد زیادو نداره.با اینکه بابا مهدی وخاله ها خیلی کمک کردن ولی چون رسیدگی به شما هم باید به مهمون داری اضافه بشه،خیلی ازم انرژی میگیره

 

 اولین سوپ دیانا جونم....

 چهارشنبه شب با خاله ومامان جون اینا قرار بود که بریم دیدن ثنا خانم خونه عموی مامان ملیحه.قبل از رفتن خاله سوپی رو که مامان ملیحه درست کرده بود به دیانا داد که ماشالله هزار ماشالله دختر طلا واسه خوردن سوپ بیشتر از غذاهای دیگه راغب بود و خستگی مامانو در آورد.بعد همه با هم رفتیم دیدن ثنا خانم.یه دختر ناز سفید برفی گوگولی  مگولی.مامان سمیرا یه ذره نگران نقلی بودن دختر طلاش بود که مامان ملیحه کلی دلداریش داد که  دیانا جان من هم خیلی ریزه بود ولی حالا خداروشکر رشد خوبی کرده.اونشب نمیدونم چرا  یه ذره بی قرار بودی شاید درد دندونت بود.واسه همین زود برگشتیم سمت خونه.

 

 سفر دیانا به سمنان و دیدار مجدد با یونا جان.....

 پنجشنبه ظهر همراه با دیانا گلی به سمت سمنان حرکت کردیم.دیانا واسه اولین بار بود که  به شهر محل تحصیل مامانش سفر کرده بود.خدارو شکر مثل همیشه تو صندلی ماشین خیلی راحت بود وتا سمنان خوابید.به خونه خاله مریم که رسیدیم بیدار شد و خیلی خیلی از دیدن یونا جان خوشحال بود.جوری که اگه یونا با او کاری  هم نداشت ولی دیانا با دیدنش ذوق میکرد ومیخندید.اون روز خاله مریم با توجه به شرایطی که داشت ولی خیلی واسمون زحمت کشید.فردا صبح همه با هم رفتیم شهمیرزاد باغ پدر بزرگ یونا جان.هوا خیلی سرد بود طوریکه تو این فصل بخاری روشن بود.اون روز هم خیلی خوش گذشت که از خاله مریم و عمو محمود و خانواده مهربون خاله خیلی ممنون هستیم.

 یونا جون پسر خاله مریم

راستی!یه خبر مهم!دیانا خانم ما بالاخره موفق شد تو خونه خاله مریم به تنهایی بشینه.من که از فرط خوشحالی فقط جیغ میزدم و بابا مهدی رو صدا میکردم. اون شب وقتی که خوابش برد واسه اولین بار خودشو تو خواب از این پهلو به اون پهلو میکرد که میخواستم بخورمش.حقا که قدیمیها خوب گفتن:بسیار سفر باید   تا پخته شود خامی...ظاهرا دخملی ما با سفر حال میکنه و خودشو نشون میده.مامان که فداش میشه.  

الان هم دختر مامان از بس که خسته بود به خواب ناز فرو رفته ولی امیدوارم که بیدار شه و سوپشو بخوره...

پسندها (3)

نظرات (3)

نوشين
2 تیر 93 14:17
همه اولین ها برای گل دختری مبارک. امیدوارم از لحظه لحظه رشد نازنین کوچولوت لذت ببرى و خبر خوب اینکه کلی شیرینی در راه هست که ما هم منتظر خوندنش از وبلاگ دیانا جون هستیم و کلی شاد می شیم.
مامان
پاسخ
مرسی زن دایی جون.امیدواریم هر چه زودتر دیانای ما بتونه بچه های داییشو ببینه.فامیلها که دیانارو میبینن میگن چهره اش مارو یاد آرنوشا میندازه.الهی فداشون بشم.بس که منو مهدی عاشقشون بودیم
خاله مهسا
2 تیر 93 14:19
چقدر لحظات زندگی بچه ها برای مامان و بابا ها با ارزشند...با خوندن پستتون کمی بغض کردم- یعنی ما تونستیم جواب مهربونیای پدر و مادرمون را بدیم؟- حتما دیانای عزیز وقتی بزرگ شد با خوندن این وبلاگ کلی کیف می کنه و شاکرتر و عاشق تر از همیشه به پدر و مادر عزیزش مهر می ورزه، حتما حتما در کنار هم شاد باشید تا همیشه
مامان
پاسخ
مرسی خاله مهسا که به وبلاگ عشق ما سر میزنی.انشالله که مادر میشید و میبینید پدر و مادر هر چی هم زحمت بچه هاشونو بکشن ولی هیچ وقت حتی انتظار قدردانی هم ندارن.یه عشق ناب بی ریا وبی منت.ما هم برای شما خاله وعموی عزیز آرزوی بهترینهارو داریم
مامان السانا
5 تیر 93 19:39
سلام.جوجوی مامانی اخ چقده تو نازی بذار تو اون زبونتو وروجک ناناز
مامان
پاسخ
سلام. مرسي از لطفتون.