ادامه خاطرات....
اولین حریره بادوم........
دوشنبه 5/3/93مامان اولین حریره بادوم دخملی رو درست کرد که ظاهرا دیانا به خوردن حریره بیشتر از فرنی تمایل نشون داد.ولی از اونجایی که دیانا هنوز خیلی به خوردن غذاهاش راغب نیست هر روز من وبابا مهدی با مشقت زیاد و با گذاشتن آهنگهای باب میل دخترک یا با در آوردن شکلکهای مختلف و خندوندن دیانا موفق میشیم غذاشو بدیم. ولی هنوز آرزو داریم دیانا با دیدن قاشق غذا خودش دهانشو باز کنه و برای غذا خوردن راغب باشه....
دومین سفر دیانا و شرکت در دومین مجلس عقدکنان.........
سه شنبه این هفته واسه شرکت در مراسم عقد عمو میثم(دوست بابا مهدی)همراه با دیانا خانم راهی سفر به جاجرود شدیم.چون میدونستم اونجا هوا سرده کلی واسه دخملی لباس گرم هم برداشتم.وقتی رسیدیم ریزه ریزه بارون میومد واسه همین سریع وارد ویلا شدیم ونتونستیم از فضای باز اونجا از دیانا عکس بگیریم.وقتی وارد سالن شدیم مثل همه مجالس شادی صدای ارکستر و....بلند بود و من به خاطر اینکه دیانا شوکه نشه دیانارو تو بغلم گرفتم وشروع به در آوردن حرکات موزون کردم!!!! که ظاهرا دیانای مامان خیلی هم از این مجلس شلوغ بدش نیومد و همش بغل من یا بابا مهدی در حال خندیدن بود.من که قبلا رفتار خوب دیانارو تو مجلس عقد عمو میثم(1)دیده بودم خیلی تعجب نکردم ولی بابا مهدی حسابی حال کرده بود و از اینکه دخترمون اونقدر خانم شده وحتی تو این مجالس هم مارو اذیت نمیکنه حسابی خوشحال بود.تا اینکه بعد از یکی دوساعت که گذشت دیانا گرسنه شد ووقتی شیرشو خورد مثل همیشه به خواب عمیقی رفت!!وقتی که از خواب بیدار شدی چون هوا سرد شده بود تن دخترم یه لباس گرمتر کردم وچند تا عکس گرفتیم.وقت شام که شد چون قبلش یه بیست دقیقه بغل بابا یه خواب کوچولوی دیگه هم رفته بودی حسابی شارژ وسر حال بودی وتونستیم به راحتی غذامونو بخوریم بعداز شام وقتی زمان خداحافظی سراغ عروس و داماد رفتیم عروس خانم شمارو بغل کرد و اونجا بود که چهره واقعی تو نشون دادی چون با اینکه خانواده عمو میثمو واسه بار اول بود که دیده بودی ولی چنان واسشون می خندیدی که انگار از قبل همه میشناختی.انصافا که هم عروس وداماد وهم خانواده عمو میثم انقدر مهربون ودوست داشتنی بودن که حتم دارم که شما هم اینو فهمیده بودی..تو راه برگشت هم اونقدر بارون اومد وهوا سرد شده بود که مجبور شدیم تو این فصل بخاری ماشینو روشن کنیم.تو ماشین هم وقتی در حال شیر خوردن بودی تو بغل مامان خوابت برد تا ساعت دو بامداد که رسیدیم خونه.
خلاصه اون شب در کنار دیانا خیلی به منو بابا خوش گذشت.با اینکه اولین مجلسی بود که دیگه سه نفره شده بودیم و هیچ کمکی هم نداشتیم ولی چون احساس میکردیم به دیانا هم در کنار ما داره خوش میگذره خیلی خوشحال بودیم.شاید سرو صدای این مجالس واسه سن شما مناسب نباشه ولی چون مدت زمانی که از شما دور میشدیم زیاد بود دلم نیومد شمارو پیش خاله بذارم.شما هم با خوش رفتاریت کاری کردی که هیچ وقت دلمون نیاد شمارو تنها بذاریم و من و بابا دونفره بریم خوش بگذرونیم!!


دیانا جون آماده رفتن به عقدکنان عمو میثم ۲

دیانا طلا تو شلوغی جشن خوابیده

آخرشبه عسل طلا
اولین غلتیدن دیانا 93/3/7.....
چهارشنبه ساعت 12.5که منو دیانا تنها تو خونه بودیم ودیانا به پهلو خوابیده بود و در حال بازی باخودش بود که یکدفعه دیدم به طور کامل رو شکم غلتید واز خوشحالی فقط به من نگاه میکرد و میخندید.منم از فرط خوشحالی به بابا مهدی وخاله ها خبر دادم البته مدتی بودش که دیانا به صورت خوابیده به پشت رو زمین سر میخورد و دور خودش میچرخید طوریکه مثلا از آشپزخونه میومدم بیرون ومیدیدم گلی جون خودشو رسونده وسط اتاق!!
اونقدر اون روز خوشحال بود وچون میدید مورد تشویق ما هم قرار میگیره مدام غلتیدنو تکرار میکرد.الهی که بقیه مراحل تکاملی دخترمون به لطف خدا خیلی خوب اتفاق بیوفته و مارو بیش از پیش خوشحال کنه.آخه همه پدر مادرها میدونن که مشاهده اولین ها تو بچه های کوچولو ومعصوم خیلی شیرینه .اون روز انقدر سعی وتلاش میکرد و من شاهد این تلاش بی وقفه اش بودم.بعضی جاها دلم میسوخت ودوست داشتم برم کمکش کنم ولی اورو به حال خودش تنها گذاشتم تا در نهایت به لحظه شیرین موفقیت بعد از این همه تلاش پی ببره.مدتی هم میشه که عزیز مادر وقتی دوست داره بره بغل کسی که دوسش داره با باز کردن دستهامون واکنش میده وخودشو پرتاب میکنه تو بغلمون...
اولین دیدار دیانا طلا با آقا مهدیار...
دیشب با عمو حمید وخاله زهرا اینا رفتیم خونه عمو حسین دیدن آقا مهدیار.یه پسر سفید برفی و کوچولو وناز.انشالله زیر سایه پدر و مادر مهربونش صحیح و سلامت باشه.
الان هم دختر نازم خوابیده ومنتظریم بیدار که شد یا با ماشین یا با کالسکه بریم بیرون و تو شهر یه دوری بزنیم.......


ادامه خاطرات.... 



