اولین جشن با ديانا
عصر جمعه 3/3/ 93با خاله زهرا اینا مراسم عقد عمو میثم(دوست بابا مهدی)دعوت بودیم.از اونجائی که دلم نمیاد شمارو تنها بذارم تصمیم گرفتم شمارو هم با خودم ببرم تا اولین مراسم جشن زندگیتو تجربه کنی. چون خاله زهرا اینا هم با ما بودن خیالم راحت بود که تنها نیستم و واسه رسیدگی به شما خاله هست که کمکم کنه.از طرفی میخواستم حتما شما تو این جشن شرکت کنی تا برخورد شمارو تو سرو صدا وشلوغی مجالس شادی ببینم چطور هستش.اولش که وارد شدیم یه ذره ترسیدی وبغض کردی که من سریع شمارو از بغل خاله به بغل خودم گرفتم و باهات صحبت کردم وتو بغلم شروع کردم به حرکت دادن دستهات وواست اهنگهارو خوندم.که سریع با شرایط سازگار شدی.بعد از مدتی هم که گرسنه شدی و مامان به شما شیر داد خیلی راحت بغل مامان خوابیدی وبرای اینکه تو بغل خسته نشی وگرمت نشه شمارو تو کریر گذاشتیم و خانم گلی حدود یک ساعت خیلی راحت وآروم خوابیدی و اینبار نیز خاطره خوشی واسه ما گذاشتی....
با آرزوی سعادت و خوشیختی واسه عمو میثم و همسر محترمشون....

پرنسس دیانا آماده رفتن به جشن عقد عمو میثم
دختر معصوم من

یکی یه دونه مامان مشغول بازی

قندعسل وسط شلوغی خوابیده
سه شنبه این هفته هم مجلس عقد عمو میثم 2(دوست دیگه بابا مهدی)دعوتیم. ولی چون توی باغی در جاجرود هستش و شاید اونجا هوا واسه شما یه ذره سرد باشه، با اینکه هم من هم بابا ،عمو میثمو خیلی دوست داریم و خیلی دوست مهربون و با محبتی هستش و خیلی هم دوست داریم تو مجلس شادیشون کنارشون باشیم هنوز واسه رفتن یا نرفتن تردید داریم. انشالله که بتونیم بریم و شما هم مثل همیشه خانم باشی و مشکل خاصی پیش نیاد....
پیوند عمو میثم و همسر محترمشونو با تقدیم هزاران گل سرخ تبریک میگیم و زندگی پر از عشق و محبت رو براشون آرزو داریم...


اولین جشن با ديانا 





