پرنسس دیاناپرنسس دیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره

دیانا;مسافر زیبای پاییز

خاطرات شیرین روزهای آخر اردیبهشت

1393/3/3 12:19
نویسنده : مامان
356 بازدید
اشتراک گذاری

قدم نورسیده ها مبارک 

 

دختر گلم! 

هفته پیش خدا دوتا دیگه از فرشته کوچولوهاشو زمینی کرد.امیر جان(پسر عموی مامان ملیحه)و سمیراجون صاحب یه گل دختر به اسم ثنا خانم شدن. حسین آقا دوست بابا مهدی و خاله حبیبه هم صاحب یه پسر گل به اسم آقا مهدیار. انشاالله این شکوفه های بهاری واسه خانواده هاشون خوش قدم باشند و زیر سایه پدر ومادر مهربونشون خوشبخت و عاقبت بخیر ..... 

 

جشن شش ماهگی خانم طلا... 

 و اما جشن 6 ماهگی دیانا گلی مثل همیشه تو خونه مامان جون اینا اما اینبار بدون حضور مامان جون وپدرجون به صرف یه پیتزای خوشمزه به دستپخت دائی مرتضی برگزار شد. شما هم که نیاز به گفتن نداره چون مثل همیشه خانم بودی وخاله زهرا تونست کلی عکس از شما بگیره. ناگفته نمونه خاله زهرا خیلی وقته که نتونسته به وبلاگت سر بزنه چون این مدت که مامان جون اینا نبودن خاله اینا همش خونه مامان جون اینا بودن ولی قراره امروز فردا بیاد عکسهاتو به روز کنه.آخه مامان ملیحه فقط وقت میکنه خاطرات شمارو بنویسه اون هم زمانی که گل دخترم خوابیده مثل الان.چون اصلا دوست ندارم وقتی بیدار هستی به جای رسیدگی به شما وقتمو با تایپ کردن بگذرونم.

 

دو پسرخاله شيطون در كنار ديانا تپلي

دیانای متعجب از شیطنت های پسرخاله هاش 

 

اولین رستوران رفتن دیانا گلی در تاریخ 1/3/93 

 

موضوع از این قراره که منو بابا مهدی تصمیم گرفتیم خاله فریده بابا که ساکن اصفهان هستن وچند روزی به شهر ما سفر کرده بودنو به همراه امین جان پسر خاله بابا و فرزانه جون همسرشون به مناسبت تولد گل دختری به صرف شام مهمون کنیم که بالاخره قرار شد واسه صرف شام بریم رستوران باغ. 

اون شب با بابا امیر، مامان نرگس، خاله اینا، عمه مژگان و دخترعمه ها واسه اولین بار رفتیم رستوران.راستش من واسه هر نوع رفتاری از جانب شما خودمو آماده کرده بودم ولی ظاهرا خانم طلا واقعا تصمیم داره مامان و باباشو شرمنده خانمی خودش کنه. چون باز هم مثل همیشه خانم بودی واصلا مامانو اذیت نکرد.......... راستی خاله فریده و امین جون و فرزانه جون واسه تولد شما با هدیه شون مامان و بابارو شرمنده کردن که انشالله بتونیم تو شادیهاشون جبران کنیم.

 

برگشت مامان جون و پدر جون به ایران.... 

 

خلاصه بعد از 16-17روز دوری مامان جون اینا دیروز از ابوظبی برگشتن. هر چند ما خوشحال از اومدنشون بودیم ولی از طرفی واسه تنها شدن خوشگلهای دائی سعید کلی ناراحت بودیم. امیدواریم هر چه سریعتر زمان طی بشه و تیرماه برسه تا دوباره همه دور هم جمع بشیم وکلی به بچه ها خوش بگذره. دیشب هم همه خونه مامان جون جمع بودیم و خاله فاطمه زحمت کشیده بود و یه ته چین خوشمزه درست کرده بود ولی چون پسرخاله ها زیادی خوشحال بودن وشیطونیشون دو برابر شده بود شما بعد از شام نتونستی خیلی خوب بخوابی و با سرو صدا زود بیدار شدی و ماهم که دیدیم یه ذره بی قرار شدی سریع برگشتیم خونه تا راحت بخوابی. هر چند که وقتی برگشتیم تازه سر حال شده بودی و شروع کردی به صحبت کردن...............

 

پسندها (13)

نظرات (5)

ابجی سجا
31 خرداد 93 16:18
ممنون خوش اومدين
♥ مامان معصومه ♥
31 خرداد 93 16:31
الهه مامان مبین
31 خرداد 93 17:01
مرسی عزیزم که به ما سر زدید
مامان
پاسخ
مامانی بهار
1 تیر 93 13:39
عزیزم چقدر شما نازی ماشاءالله
مامان
پاسخ
قربونت برم. گل دختر شما هم ناز و خوردنيه. خدا براتون ببخشه
مامان و بابای سورنا
1 تیر 93 16:24
سلام مامانی عزیز ممنونم از پیامت ان شاالله سایه شما همیشه بالای سر دیانا کوچولو باشه
مامان
پاسخ
مرسي. ممنون كه به وبلاگ دخترم سر زدي