بابائی خسته نباشی
دیانای مهربون مامان! یکی یه دونه مامان! کم کم داره کلاسهای بابا تشکیل میشه و امروز بابامهدی بعداز مدتها ناهار کنارمون نیست. راستش دخترم! بابا مهدی تو مدتی که دانشگاها تعطیل بودن و سر کار نمی رفت خیلی به مامان کمک کرد. هروقت شما دختر گلم تو بغل من آروم نمیشدی بابا میومد شما رو ازمن میگرفت و اونقدر راه میبردت و تو گوش های کوچولوت اهنگ میخوند تا خوابت میبرد. یا هروقت که من بیرون کاری داشتم یا خونه همکارام دعوت بودم خیالم راحت بود از اینکه پیش بابا جونت هستی. صبحهایی که من کم خواب بودم بابایی بعداز این که شما آخرین شیرتو میخوردی شمارو از من میگرفت تا من بخوابم و خستگی بیدار...
نویسنده :
مامان
10:09





