روزهایی که به سختی گذشت
گل دخترم از اونجائی که همیشه شما دختر خانم مامان بودی و هیچ وقت الکی گریه و غر غر نمی کردی، ولی نمی دونم چرا سه روزی می شد که دیانای همیشگی ما نبودی. طوریکه مامان خیلی کلافه شده بود.
چون هم بیداری شبهام زیاد شده بود هم تو درمانت مونده بودم. تااینکه روز سوم چون بابا مهدی بابا امیر رو برد چشم پزشکی، منم شمارو بردم خونه مامان جون.اونجا بود که خاله ها و مامان جون هرکدوم از روشهای سنتی خودشون واسه شما استفاده کردن مثل چرب کردن و بستن شکم خوشگلت،دادن عرق نعنا،و در نهایت واسه اینکه شاید خانمیت چشم خورده باشه کلی اسفند دود کردیمو صدقه دادیم و تخم مرغ شکستیم!!!!!! 
ظاهرا همه این کارها کنار هم به ثمر نشست و عزیز مامان دیشب شب خوبی داشت. صبح کلی سعی کردی واسه مامان بابا حرف بزنی و واسمون خندیدی والان مثل همیشه راحت و آروم کنارم خوابیدی. 

راستی دخترم! دیروز صبح با اینکه خیلی رو فرم نبودی زمانیکه من داشتم وسایل رفتن به خونه مامان جونو حاضر میکردم و شما بغل بابا مهدی بودی، اونقدر به من خیره شدی تا نگاه منو جلب کنی بعدش شروع کردی به خندیدن. آخه مامانی! جدیداً خنده های خوشگلت صدادار شده.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


روزهایی که به سختی گذشت
