پرنسس دیاناپرنسس دیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

دیانا;مسافر زیبای پاییز

دومین واکسن دخملی!

عزیز دل مامان!    امروز رفتیم درمونگاه مامان، واسه مراقبت 4ماهگی. هرچند که چند روزی زودتر رفتیم. آخه مامانی دوست نداشت درست روز اول سال جدید دخترم به خاطر زدن واکسن درد بکشه. به همین خاطر شمارو زودتر بردم. خداروشکر این ماه هم رشد خوبی داشتی و خستگی مامانو در آوردی.   گل دختر من مثل همیشه خانم بود. موقع واکسن فقط یه کوچولو گریه کردی. چون قبل از تزریق مامانی واست توضیح داده بود که واکسن واسه سلامتی شما مفیده و اگه بزنی هیچ وقت مریضیهای سخت سراغت نمیان. شما هم مثل همیشه خیلی قشنگ به صحبتهای مامانی گوش میکردی و فقط به من میخندیدی. بابا مهدی تعجب کرده بود که اونجا هم مثل خانم به حرفهای مامانی بالبخند پاسخ میدی...
27 اسفند 1392

4روز مانده تا پایان چهارماهگی دیاناجونم

سلام عشق خاله....  ببخشید که خیلی دیر اومدم عزیزم.... 4 روز دیگه تا عید نمونده نفس خاله. ما هم خیلی کار داریم و سرمون شلوغه، به خاطر همین وقت نکردم بیام برات بنویسم. منو ببخش عشقم.....   کم کم داریم به بهار نزدیک میشیم و دیگه از سرمای زمستون خبری نیست. شما هم هر روز داری بزرگ و خانم تر میشی دیانااااااااااااااا گلی. خیلی هوشیارتر از قبل شدی و هرکسی رو که نشناسی گریه میکنی . یه کم با پدرجون حمزه غریبی میکنی عشقم.....   امروز هم بابا مهدی رفته و برای شما ادکلن مخصوص نی نی هارو خریده با دو تا کلاه خوشگل. این اولین خرید بابا مهدی واسه دخترگلش بوده. نشون داد که با سلیقه هست . دستش درد نک...
25 اسفند 1392

اولین کالسکه سواری دیانا گلی!

شاپرک مامان!(به قول بابا امیر)   این روزهای پایان سال 92 همه داریم خودمون واسه سال جدید آماده میکنیم.مامانی هم کلی کار داره.از خونه تکونی بگیر تا خرید لباس و.....آخه مامانی بعد از زایمان دخملی خیلی اضافه وزن پیدا کرده وباید همه چیزهاشو با سایز جدید بخره و کلی واسه خرید وقت بذارم.از اونجایی که دلم نمیاد شمارو پیش کسی بذارم که نکنه خدای نکرده از دختر کوچولوم غافل بشم تصمیم گرفتم دختر گلیمو تو کالکسه بذارم و با خودم همه جا ببرم البته خیلی کالکسه رو پوشوندم تا سردت نشه. شماهم ظاهرا خیلی با کالسکه حال کردی چون مدتهای طولانی خواب بودی و مامانو اذیت نکردی حتی بعدش که همه شام خونه مامان جون بودیم باز هم میخواستی بخوابی...  یه ذره بی...
7 اسفند 1392

دخترم! سه ماهیگت مبارک

دختر طلای ما امروز وارد ماه چهارم زندگی قشنگش شده.خاله زهرا دیشب واسه شما کیک ماهگرد پخته بود.مامانی خواست این جشن ماهگردتو تو خونه خودمون بگیره ولی خاله فاطمه که میخواست به مناسبت خونه جدیدش همه مارو شام دعوت کنه بهترین زمانو شب ماهگرد شما انتخاب کرد و همه اونجا جمع شدیم. آخه خاله فاطمه اصرار داشت که اگه من بخوام مهمون دعوت کنم شاید از دخترکم غافل شم و شما اذیت بشی. انشالله سعی میکنم ماهگردهای بعدی دخترمو تو خونه خودمون برگزار کنم.  همه چیز مثل همیشه خوب وعالی بود ولی عزیز مامان یه کوچولو آخر شب به خاطر کم خوابی بی تاب شده بود. آخه دخملی ما بس که تو سکوت و آرامش خوابیده و مامان و بابا به خاطر شما از ساعت هشت شب تو خونه خاموشی اعل...
30 بهمن 1392

اولین آموزشهای مامانی به خانم گلی!

تقریبا دو هفته ای میشه که هرروز صبح وقتی گل دخترم بعداز یه خواب جانانه و شیر خوردن حسابی، به مامانی میخنده اون وقته که مامانی باید آموزشهارو به دختر باهوشش شروع کنه. ولی قبل از اون پاهای دخترمو با روغن مخصوصش حسابی ماساژ میدم و کلی به پاها و دستهای کوچولوش ورزش میدم تا حسابی سرحال بشه....   عزیز دل مامان!  اونقدر ماساژو دوست داری که فقط به چشام نگاه میکنی و ریز ریز میخندی. بعد شروع میکنیم به صحبت کردن.  کلمات بابا ،مامان،دردر،به به و .....به دخملی یاد میدم شماهم خیلی قشنگ بعد از کلمات مدام لبهای خوشگلتو بازو بسته میکنی٬ به حساب خودت داری با مامان حرف میزنی.منم حال میکنم و بیشتر سر شوق میام.  بع...
27 بهمن 1392

پاره های تن ما در ابوظبی

پرنسس آرنیکا؛ عمه ها عاشقتن..........   دوقلوهای دوست داشتنی؛ هلاکتونیمممممممممم                                           ای کاش پیش ما بودید ...
24 بهمن 1392

اولین دیدار دیانا عسلی با اقا کامیار

جمعه شب مامان ملیحه و بابا مهدی و دیاناجونم خونه عمو حمید دعوت بودن. اقا کمال اینا هم از سمنان اومده بودن و با عمو حسین اینا همه دور هم جمع بودن. اونجا اولین دیدار دیانا با کامیار که 19 روز با هم اختلاف سنی دارن صورت میگیره. دیانا جونم مثل همیشه خانوم بوده و مامان و باباشو اذیت نکرده. گویا جمع دوستانه خیلی خوش گذشته بوده       الهی که همیشه خوش باشید. الهی که همیشه لبتون بخنده و در کنار فرشته مهربونتون همیشه شاد باشید. آمین   ...
24 بهمن 1392

دیانای ناز بابا

  دختر قشنگ بابا  روزها چه زود می گذرن و شما داری بزرگتر میشی .چه شیرینه دیدن بزرگ شدنت و چه سخته که فکر میکنم دیگه روزای سپری شده را تجربه نخواهم کرد. ولی  شیرینی با تو بودن آنقدر زیاده که امید به آینده روشنت به من شوق زندگی میده.........         دوووووووووستت دارم ...
24 بهمن 1392