پرنسس دیاناپرنسس دیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

دیانا;مسافر زیبای پاییز

مطالعه به روایت تصویر(هجده ماهگی)

خونه خاله زهرا جند ماه پیش بود که همه دور هم بودیم وقت نقاشی پسرها که شد شما هم دوست داشتی با اونا نقاشی کنی.جالبه که نگاهت به اونا بود وهر کاری میکردن شما هم تکرار میکردی.مثلا تا امیر محمد مدادو برد سمت دهانش شما هم از او تقلید کردی و اینکارو کردی دیانا خانم و داداشی ها در حال مطالعه و تحصیل ...
19 شهريور 1394

شیرین زبونه بیست و یک ماه ما...

تو یه چشم برهم زدن دخترک عزیز مامان بیست و یک ماهگی رو هم تموم کرد و وارد ماه بیست و دوم زندگیش شد.این روزها هر روز شیرین تر از قبل میشی و با حرف زدنت دل همه رو میبری. عاشق جشن تولد هستی و واسه تولد دوسالگیت از الان برنامه ریختی و تموم داستانی که بابا مهدی واست ساخته رو مو به مو تعریف میکنی: بابا مهدی میگه:دیانا خانم بابا میخواد واست چی بگیره؟ دیانا:تولد بوووززووورگ(بزرگ)دستهاتو باز میکنی بابا:کیا تو تولدت بیان؟؟ دیانا:بی بی بیا..مهدی بیا دایی  خاله... بابا:دیانا تو تولدت چی می پوشی؟ دیانا:تی تی علوسی(عروسی) بابا:موهاتو چه کار میکنی؟ -گل بزنم بابا:شمعو چکار کنی؟ ...
2 شهريور 1394

اولین شبی که بابا مهدی رفت سفر...

چهارده مرداد بابا مهدی جهت ماموریت کنسل شده قبل،عازم سفر به بندر عباس شد.همه دل نگرونیمون این بود که شما تو اولین شب دوری از پدر ،احساس ناراحتی نکنی.واسه همین رفتیم خونه خاله زهرا و مامان جون اینا هم اومدن اونجا تا حسابی دورت شلوغ بشه.خدارو شکر اون شب کلی بازی کردی و خیلی راحت خوابیدی و اصلا سراغ بابارو نگرفتی.فردای اون روز بابا مهدی با یه عالمه سوغاتهای خوشگل برگشت و شما و محمدمهدی و امیر محمد با دیدن سوغاتهاتون کلی خوشحالی کردید. جمعه ناهار به خاطر اومدن دائی سعید همه خونه مامان جون بودیم.اونجا کلی با پسرخاله ها و بچه های دائی سعید بازی کردی و حسابی خوش گذروندی.شب هم مراسم نامزدی مونا جون دختر عموم بود که به قول خودت تی تی عروسی پ...
21 مرداد 1394

روزهایی که به شادی گذشت...

ناگفته های من از تعطیلات عید فطر شروع میشه که قرار بود با خاله ها و مامان جون اینا روز بعد از عید فطر بریم سمت فیروزکوه و گدوک.  روز قبل از عید فطر عمومیثم (دوست بابایی) زنگ زد و گفت اگه دوست داشته باشیم بریم سمت فیروزکوه.ما هم چون دو روز بعدش با خاله ها قرار گذاشته بودیم قبول کردیم و صبح ساعت هشت روانه فیروزکوه شدیم.شما هم دختر گلی بودی و تا مقصد خواب بودی و اصلا مامانو اذیت نکردی.نزدیک ظهر بود و هوا خیلی گرم شد و ما هنوز تو ماشین دنبال مکان مناسبی واسه ناهار بودیم که ظاهرا تو اون پیچ وتاب جاده و گرمای هوا دچار ماشین گرفتگی شدی و گلاب به روتون یه ذره بالا آوردی.این هم تجربه ام شد تا دیگه قبل از مسافرتهای پیچ پیچی!!!بهت قرص ضد ...
5 مرداد 1394

پایان پروژه از شیر گیری!!!

دلبند مامان! مدتی بود که خیلی واسه شیر خوردن بهم وابسته شدی بودی و همش در حال نق زدن بودی و وقتی شیر میخوردی بیشتر دوست داشتی باهام بازی کنی و شیر خوردن واست یه تفریح و سرگرمی شده بود. با اینکه اصلا دوست نداشتم تو فصل تابستون به فکر از شیر گرفتنت باشم ولی بالاخره با خاله ها تصمیم گرفتیم دفعات شیر خوردنتو کم کنیم و وقتی میای سراغم سرتو با یه کار دیگه گرم کنیم.و فقط موقع خواب بهت شیر بدم. چند روزی به این صورت گذشت.تعطیلات شبهای قدر خاله فاطمه اینا رفتن مشهد خاله زهرا هم رفت خونه عمه های محمد مهدی و شما هیچ هم بازی نداشتی.یه روز داشتم تو وبلاگ یکی از دوستان(دنیاجون) گشتی میزدم که دیدم مامان دنیا جون هم دیگه به دنیا شیر نم...
22 تير 1394

اندر احوالات ما

با سلام و آرزوی قبولی طاعلات و عبادات همه دوستان  عزیز و مهربونم این روزها با وجود گرمای شدید هوا و ماه رمضان حسابی اوضاع سختی رو دارم.با اینکه امسال هم نتونستم روزه بگیرم ولی اینجا به قدری هوا گرمه که حتی بیرون رفتن معمولی هم آدمو کلافه میکنه.بابا مهدی هم مدتی هستش که واسه کار  به تهران رفت و آمد میکنه و همه مسئولیت زندگی و بردن و آوردن شما بر عهده منه.واسه همین مجبورم صبحها زودتر از همیشه بیدار شم و شمارو با کالسکه ببرم خونه خاله.خوشبختانه خونه خاله زهرا چهار پنج تا خونه باهامون فاصله داره و چون زود میرسیم خدارو شکر از خواب بیدار نمیشی.بعدش سریع میرم پیاده روی تا اگه خدا بخواد از این اضافه وزن نجات پیدا کنم.چون دلم نمیاد...
11 تير 1394