دومین سفر دیاناخانم به شمال
دختر شیرین زبونم!!
از اولین سفرت به شمال نه ماه میگذشت.ب ار اول که رفتیم نه ماهت بود و مامان بعد از برگشت مرخصی نه ماهش تموم میشد و باید میرفت سر کار.از اون تاریخ یعنی آخرهای شهریور پارسال نه ماه گذشت و ما با خاله ها و مامان جون اینا دوباره راهی سفر به شمال شدیم.اینبار هم عمه مهربون محمد مهدی جان زحمت کشیدن و ویلاشونو در اختیار ما قرار دادن.
تو مسیر رفت یه ذره حوصله ات سر رفته بود و وقتی از خواب پا میشدی دوست داشتی از صندلی خودت بیای پایین.البته حق هم داشتی.چون مسیر طولانی بود و هوا هم تاریک شد و تنها عقب ماشین حوصله ات سر رفته بود.

توقف بین راه برای کمی استراحت
پارسال زهرای خاله که گاهی میومد تو ماشین ما تا شما تنها نباشی به شما دست دستی رو تو ماشین یاد داد.امسال به یاد پارسال گفت باید به دیانا خانم چیز جدیدی یاد بدم.واسه همین ماشینهارو نشون میداد و میگفت ماشین.که بعدا متوجه شدیم تا میایم از خونه بیرون و تو جاده شما هر ماشینیو میبینی میگی ماشین
ساعت ده شب بود که به ویلا رسیدیم.ولی انگار شمارو تازه وصل کرده بودن به یه شارژر. انقدر خوشحال بودی و جیغ میزدی و میدویدی.شام هم مامان جون واسمون دلمه برگ درست کرده بود که به شما عصرونه تو ماشین داده بودم.
این چند روز حسابی خوش گذروندی و اگه به زور من نبود حتی دوست نداشتی سر سفره بشینی و غذا بخوری.بازی با پسرخاله ها و جست وخیز به همه طرفو به غذا خوردن ترجیح میدادی.


دخترخاله ها و پسر خاله ها مشغول تاب بازی در حیاط ویلا
شبها واسه اینکه از گزند حشرات در امان باشی رو تخت واست پشه بند میزدم.با اینکه واسه اولین بار بود پشه بندو تجربه میکردی ولی توش راحت میخوابیدی و تا صبح مامانو بیدار نمیکردی.
این چند روز هوای شمال بی نظیر بود طوریکه شبها ترجیح میدادیم بخاری روشن کنیم و روزها هوا بهاری بهاری بود.دریارو که دیده بودی سر از پا نمیشناختی.اگه رهات میکردیم وسط امواج دریا باید پیدات میکردیم

چند تا شهر بازی هم پیدا کرده بودیم که هر روز شما رو با پسر خاله ها میبردیم .تو این چند روز کلی قطار و درشکه و وسیله های بازی سوار شدی.واسه اولین بار استخر توپ رفتی که خیلی خوشت اومد و با دیدن پرش بچه های دیگه شما هم حرفه ای شده بودی و میپریدی تو توپها و جیغ میکشیدی.یه بار که رفتی قطار سوار بشی مسوولش گفت کنار یکی بشینه مطمئن تره. ما هم محمد مهدی رو نشوندیم کنارت ولی غافل از اینکه دخمل خانم ما دوست داره هر کاری رو به تنهایی انجام بده واسه همین به زور مهدی رو هل میدادی پایین تا اینکه موفق شدی تنها بشینی و حسابی حال کردی. تو هر فروشگاهی هم که میرفتیم دوست نداشتی تو کالسکه بشینی و کالسکه بیشتر اوقات وسیله حمل خریدها بود تا جابجایی شما




اینم قطاری که دیانا خانم به تنهایی طی طریق کرد و حاضر نشد کسی کنارش بشینه

در صف انتظار....


دیروز سفر چند روزمون به پایان رسید.تو مسیر برگشت خیلی دختر خوبی بودی و موقع ناهار حسابی ته چین خاله پز خوردی و کلی هم تو ماشین خوابیدی. امیدوارم این سفر بهت خوش گذشته باشه و پایان هجده ماهگی که یه واکسیناسیون سختو پیش رو داری حداقل با این سفر واست خاطره انگیز شده باشه.







توقف برای صرف ناهار در بهشت گمشده
مهارت کلامی تو این ماه:
دانکی چی میگه؟ عر عر عر
فراگ چی میگه؟قور قور
ماشین
دوغ(عاشق دوغ هستی)
تبلد تبلد تبلدم (بقیه شو فقط ریتم آهنگو میای){تولد تولد تولدم مبارک


دومین سفر دیاناخانم به شمال 


