پرنسس دیاناپرنسس دیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره

دیانا;مسافر زیبای پاییز

دومین سفر دیاناخانم به شمال

1394/2/29 11:16
نویسنده : مامان
700 بازدید
اشتراک گذاری

دختر شیرین زبونم!!

از اولین سفرت به شمال نه ماه میگذشت.ب ار اول که رفتیم نه ماهت بود و مامان بعد از برگشت مرخصی نه ماهش تموم میشد و باید میرفت سر کار.از اون تاریخ یعنی آخرهای شهریور پارسال نه ماه گذشت و ما با خاله ها و مامان جون اینا دوباره راهی سفر به شمال شدیم.اینبار هم عمه مهربون محمد مهدی جان زحمت کشیدن و ویلاشونو در اختیار ما قرار دادن.

تو مسیر رفت یه ذره حوصله ات سر رفته بود و وقتی از خواب پا میشدی دوست داشتی از صندلی خودت بیای پایین.البته حق هم داشتی.چون مسیر طولانی بود و هوا هم تاریک شد و تنها عقب ماشین حوصله ات سر رفته بود.

توقف بین راه برای کمی استراحت

پارسال زهرای خاله که گاهی میومد تو ماشین ما تا شما تنها نباشی به شما دست دستی رو تو ماشین یاد داد.امسال به یاد پارسال گفت باید به دیانا خانم چیز جدیدی یاد بدم.واسه همین ماشینهارو نشون میداد و میگفت ماشین.که بعدا متوجه شدیم تا میایم از خونه بیرون و تو جاده شما هر ماشینیو میبینی میگی ماشینآرام

ساعت ده شب بود که به ویلا رسیدیم.ولی انگار شمارو تازه وصل کرده بودن به یه شارژر. انقدر خوشحال بودی و جیغ میزدی و میدویدی.شام هم مامان جون واسمون دلمه برگ درست کرده بود که به شما عصرونه تو ماشین داده بودم.

این چند روز حسابی خوش گذروندی و اگه به زور من نبود حتی دوست نداشتی سر سفره بشینی و غذا بخوری.بازی با پسرخاله ها و جست وخیز به همه طرفو به غذا خوردن ترجیح میدادی.

 دخترخاله ها و پسر خاله ها مشغول تاب بازی در حیاط ویلا

شبها واسه اینکه از گزند حشرات در امان باشی رو تخت واست پشه بند میزدم.با اینکه واسه اولین بار بود پشه بندو تجربه میکردی ولی توش راحت میخوابیدی و تا صبح مامانو بیدار نمیکردی.

این چند روز هوای شمال بی نظیر بود طوریکه شبها ترجیح میدادیم بخاری روشن کنیم و روزها هوا بهاری بهاری بود.دریارو که دیده بودی سر از پا نمیشناختی.اگه رهات میکردیم وسط امواج دریا باید پیدات میکردیمچشمک

چند تا شهر بازی هم پیدا کرده بودیم که هر روز شما رو با پسر خاله ها میبردیم .تو این چند روز کلی قطار و درشکه و وسیله های بازی سوار شدی.واسه اولین بار استخر توپ رفتی که خیلی خوشت اومد و با دیدن پرش بچه های دیگه شما هم حرفه ای شده بودی و میپریدی تو توپها و جیغ میکشیدی.یه بار که رفتی قطار سوار بشی مسوولش گفت کنار یکی بشینه مطمئن تره. ما هم محمد مهدی رو نشوندیم کنارت ولی غافل از اینکه دخمل خانم ما دوست داره هر کاری رو به تنهایی انجام بده واسه همین به زور مهدی رو هل میدادی پایین تا اینکه موفق شدی تنها بشینی و حسابی حال کردی. تو هر فروشگاهی هم که میرفتیم دوست نداشتی تو کالسکه بشینی و کالسکه بیشتر اوقات وسیله حمل خریدها بود تا جابجایی شماخنده

اینم قطاری که دیانا خانم به تنهایی طی طریق کرد و حاضر نشد کسی کنارش بشینه

در صف انتظار....

دیروز سفر چند روزمون به پایان رسید.تو مسیر برگشت خیلی دختر خوبی بودی و موقع ناهار حسابی ته چین خاله پز خوردی و کلی هم تو ماشین خوابیدی. امیدوارم این سفر بهت خوش گذشته باشه و پایان هجده ماهگی که یه واکسیناسیون سختو پیش رو داری حداقل با این سفر واست خاطره انگیز شده باشه.محبت

توقف برای صرف ناهار در بهشت گمشده

 

مهارت کلامی تو این ماه:

دانکی چی میگه؟ عر عر عرخنده

فراگ چی میگه؟قور قور

ماشین

دوغ(عاشق دوغ هستی)

تبلد تبلد تبلدم (بقیه شو فقط ریتم آهنگو میای){تولد تولد تولدم مبارکجشن

پسندها (4)

نظرات (3)

مامان ریحانه
29 اردیبهشت 94 12:22
همیشه به سفر دیانای خوشگل خاله امیدوارم که حسابی بهتون خوش گذشتته باشه چه جالب منم وقتی نازنین کوچکتر بود تو مسیر رفتن به خونه ی مامانم برای اینکه حوصلش سر نره رنگ ماشینا رو ازش میپرسیدم البته نازنین خوشحال بود و من ناراحت فکم درد میگرفت از بس هی میگفت بپرس حالا هم سرگرمیش اینه که برای راننده ی کامیونا و تریلیها دست تکون میده اونا هم براش دست تکون میدن نازنین ذوق میکنه قربونش برم که از الان احساس بزرگی میکنه و میخواد تنها کاراشو انجام بده و آفرین به هوش و استعداد عروسک ناز مامانی ببووووووووووس دیانای خوشگلو
مامان
پاسخ
ممنون دوست عزیزم.من که با هر وسیله ای که دستم بود مجبور بودم دیانارو سرگرم کنم.حتی با ریز ریز کردن دستمال کاغذی و گاها ریختن اونا از پنجره ماشین به محیط زیست!!!واقعا مسافرت طولانی با بچه های این سنی یه پروژه ای وحشتناک هستش .ولی خدارو شکر برگشت خیلی خانم بود.راستی از سونوتون چه خبر؟؟؟
عمه فروغ
30 اردیبهشت 94 0:05
18 ماهگیت مبارک دیانای گلم ان شاا.. همیشه زنده باشی خوشحالم که از شر واکسن ها حالا حالاها راحت شدی همیشه به گردش و شادی خوشحالم که سفر خوبی داشتید ان شاا.. همیشه خوش باشید ای جووووووونم به دیانا یمستقل که دوس داره تنهایی سوار قطار بشه
مامان
پاسخ
مرسی گلم.دیانا هنوز واکسن نزده فردا نوبت واکسن داره.دعا کن بچم خیلی اذیت نشه.ما هم زندگی آرام و خوشی رو براتون آرزو میکنیم
مامان ریحانه
1 خرداد 94 0:06
عکسای دیانا جونم چقدر خوشگل افتاده و معلومه که سفر بهش خوش گذشته انشالله که عزیز نازنین همیشه ی ایام خوش باشی راستی خانومی که عینک آفتابی زده شمایید ؟؟؟؟؟
مامان
پاسخ
ما هم برای شما دوست مهربون و عزیز روزگاری شاد شاد آرزومندیم. اون خانم عینک آفتابی خاله زهرای دیاناست.اون عینک طبی هم دختر خاله فاطمه که دیانا بهش میگه آجی