پرنسس دیاناپرنسس دیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

دیانا;مسافر زیبای پاییز

اندر احوالات ما

با سلام و آرزوی قبولی طاعلات و عبادات همه دوستان  عزیز و مهربونم این روزها با وجود گرمای شدید هوا و ماه رمضان حسابی اوضاع سختی رو دارم.با اینکه امسال هم نتونستم روزه بگیرم ولی اینجا به قدری هوا گرمه که حتی بیرون رفتن معمولی هم آدمو کلافه میکنه.بابا مهدی هم مدتی هستش که واسه کار  به تهران رفت و آمد میکنه و همه مسئولیت زندگی و بردن و آوردن شما بر عهده منه.واسه همین مجبورم صبحها زودتر از همیشه بیدار شم و شمارو با کالسکه ببرم خونه خاله.خوشبختانه خونه خاله زهرا چهار پنج تا خونه باهامون فاصله داره و چون زود میرسیم خدارو شکر از خواب بیدار نمیشی.بعدش سریع میرم پیاده روی تا اگه خدا بخواد از این اضافه وزن نجات پیدا کنم.چون دلم نمیاد...
11 تير 1394

دومین نیمه شعبان دلبندم

  پارسال نیمه شعبان من و بابا حاجتی داشتیم که اگه برآورده میشد باید نیمه شعبان امسال بستنی نذری میدادیم. خدارو شکر به لطف خدا و خوش قدمی دختر گلم حاجتمون بر آورده شد. ولی من متاسفانه این نذری رو فراموش کرده بودم و خاله زهرا به من یادآوری کرد. خاله فاطمه هم که هر سال شیربرنج نذری میداد به علت گرمی هوا او هم تصمیم گرفت تا با ما شریک بشه. این شد که خاله زهرا و مامان جون هم تو این خیری سهیم شدن و کل خانواده امسال شب نیمه شعبان تو شهر بستنی پخش کردیم. شب خیلی باصفایی بود. شمارو باید جلوی در هر مغازه ای که موزیک شاد پخش میکردن در حال غر دادن و نانای پیدا میکردیم. هر کی رد میشد شمارو با انگشت نشون میداد و کلی ازت خوششون میومد.جالب اینجا ک...
16 خرداد 1394

مراقبت هجده ماهگی

سلام عزیز دل مامان پنجشنبه هفته پیش اومدی درمونگاه مامان واسه مراقبت هجده ماهگی و واکسیناسیون.خدارو شکر رشد خیلی خوبی داشتی و رفتی بالای صدک 85%.دیگه باید بیشتر حواسم به اضافه وزنت باشه. دیانا خانم در انتظار واکسن زدن آخرش هم آقای میرزایی همکار مامان واکسن شمارو زد که خوشبختانه خیلی اذیت نشدی.قبل از انجام واکسن بابایی  بین ساعت کاریش خودشو به درمونگاه رسوند و شما با دیدن او کلی ذوق کردی. دیاناخانم بعد از گرفتن واکسن هجده ماهگی آخر هفته هم همش نگران تب و پادردت بودم که خدارو شکر فقط یه کوچولو تب کردی و پای چپت هم یه ذره ورم کرد و  قرمز شد ولی جوری نبود که نتونی راه بری. دی...
3 خرداد 1394

دومین سفر دیاناخانم به شمال

دختر شیرین زبونم!! ا ز اولین سفرت به شمال نه ماه میگذشت.ب ار اول که رفتیم نه ماهت بود و مامان بعد از برگشت مرخصی نه ماهش تموم میشد و باید میرفت سر کار.از اون تاریخ یعنی آخرهای شهریور پارسال نه ماه گذشت و ما با خاله ها و مامان جون اینا دوباره راهی سفر به شمال شدیم.اینبار هم عمه مهربون محمد مهدی جان زحمت کشیدن و ویلاشونو در اختیار ما قرار دادن. تو مسیر رفت یه ذره حوصله ات سر رفته بود و وقتی از خواب پا میشدی دوست داشتی از صندلی خودت بیای پایین.البته حق هم داشتی.چون مسیر طولانی بود و هوا هم تاریک شد و تنها عقب ماشین حوصله ات سر رفته بود. توقف بین راه برای کمی استراحت پارسال زهرای خاله که گاهی میومد تو ماشین ما ت...
29 ارديبهشت 1394

وقایع اتفاقیه

این هفته روز پدر  بود که با وجود تاخیر فراوون این روز به همه پدر های مهربون مخصوصا بابا مهدی و پدر جون و بابا امیر تبریک میگم و همچنین به خاطر همزمان شدن این روز با روز معلم هدیه ای ناقابل واسه بابا مهدی خریدم که چون اون شب همه خونه خاله زهرا بودیم همونجا به بابا مهدی دادیم و کلی بابا خوشحال شد. شنبه شب عروسی یکی از بستگان مامان جون بود که با خاله ها و مامان جون اینا رفتیم ولی فکرکنم به خاطر دندونات یه ذره کم حوصله بودی و خیلی نانای نکردی. اون شب واسه اولین بار شیرینی خوردی در صورتیکه قبلا اصلا به شیرینی  جات علاقه ای نداشتی.و به صورت خیلی حیرت انگیز  یکی و نصفی موز خوردی چیزی که تو خونه آرزو به دل هستم که انقد...
14 ارديبهشت 1394

گلبرگ هجدهم

دخترم امروز وارد ماه هجدهم زندگیش شد.دخترک شیرین زبونی که این روزها صدای خنده اش شده شیرین ترین و ناب ترین لذت زندگی منو مهدی.بعضی وقتها به قدری صحبت میکنه که منو بابایی با تعجب فقط بهم نگاه میکنیم! دیانا خانم اماده رفتن به د در (خونه خاله فاطمه) دیشب شیر آب حموم خراب بود و یه آقایی اومد درست کنه.دیانا خانم داشت با محمد مهدی هندونه میخورد که یه دفعه دیدیم با دهان کثیف و هندونه ای رفت جلوی در حموم و از اونجایی که حمومو به آب بازی میشناسه شروع کرد با آقای تعمیر کار صحبت کردن:آقاااااا.....آب بادی.همه اول تعجب کردیم بعد از خنده منفجر شدیم که چقدر راحت و قشنگ حتی به یه غریبه هم حرفتو انتقال دادی.مامان فدات ج...
31 فروردين 1394

نوروز1394

محمدمهدی جون، دیانا جون، امیرمحمد جون از پروردگار مهربان میخواهم سال جدید برای عزیزانم  به قلم  آن نقاش بی همتا چنان زیبا نقش بندد که طبیعت به تماشای شکوهش بایستد.نوبهارتان شاد شاد ...
16 فروردين 1394

اندر احوالات نوروز 94

عزیز مامان! به دلایل مختلف وقت نکردم که زودتر بیام و خاطرات دومین نوروز باهم بودنمونو بنویسم. از خاطرات شیرین اگه بخوام شروع کنم دیدار با خانواده دایی سعید بود که بعد از ماهها انتظار چهارم عید اومدن و همه رو خوشحال کردن.یه روز هم رفتیم عید دیدنی خونه خاله های مامان.مثل همیشه دختر خانمی بودی و تا مقصد تو صندلیت نشستی و اصلا مامانو اذیت نکردی.تو راه برگشت هم همگی باهم رفتیم سرزمین عجایب و کلی بازی کردی.از هر وسیله بازی که میومدی پایین تا میخواستیم بریم سراغ وسیله بعدی یه دفعه میدیدیم دیانا خانم داره میره سوار وسیله قبلی بشه.فدات بشم که اگه به یه چیز گیر میدادی دیگه ول کن نبودی.آخرش هم همه با هم سوار قطار شدیم و کلی با هم هووهوو چی چ...
15 فروردين 1394