پرنسس دیاناپرنسس دیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

دیانا;مسافر زیبای پاییز

شب یلدای1392

شب یلدای امسال خونه بابا جون امیر بودی. خاله ها کنارت نبودن ، اما مامان و بابای مهربونت کنار شما بودن و شمارو با جون و دل آماده کردن و بردن به مهمونی شب یلدا. مامانت میگفت که خیلی خانم بودی. اصلا گریه نکردی و راحت خوابیده بودی..... دخمل ما دردری شده. عاشق بیرون رفتنه. وقتی جایی میریم اصلا بیقراری نمیکنه. ولی وقتی میخوایم لباساشو عوض کنیم یه کوچولو گریه میکنه. دیانا میگه اصلا به من دست نزنین.... بذارین من راحت باشم ....... ای جون خاله، عمر خاله،نفس خاله، خاله عاشقتههههههههههههههههههههههه          یلدات مبارک عسلی    به صد یلدا الهی زند...
1 دی 1392

عسل خاله، یک ماهگیت مبارک.

۳0 روزه که یه دختر خوشگل کنار مامان و بابای مهربونش داره نفس میکشه و زندگی میکنه. بله دیانای ناز خاله امروز یک ماهه شده........  فردا شب، شب یلداست و دخترگلمون درست یک شب مونده به شب چله یک ماهه شد و ما هم یک کیک هندونه به مناسبت اولین ماهگردت خریدیم و همه دور هم برات یه جشن کوچولو گرفتیم. دایی سعید اینا هم توی اولین ماهگردت کنار شما بودن. شب خیلی قشنگی بود. خیال مامانت راحت شد که یک ماهه شدی و داری قوی میشی. خداروشکر که داری روز به روز بزرگ میشی. امیدوارم همیشه سلامت باشی دخترگل.......... به امیدخدا دومین ماهگردت رو به زودی جشن خواهیم گرفت.      جيگرهاي ما از چپ به راست:ديانا، آرش، محمدم...
1 دی 1392

بابا به قربونت

دختر خوشگله بابا  امروز صبح که داشتم میرفتم دانشگاه بیدار شدی.بابا به خاطره اینکه سرما خورده بود نتونست ببوستت. خدا کنه بابایی زود خوب بشه تا صورت دختره خوشگلشو ببوسه. عزيز دردونه بابايي ...
27 آذر 1392

قندعسلها از ابوظبی میان ایران

آرنیکا، آرنوشا و آرش به همراه زن دایی نوشین و دایی سعید فردا میرسن ایران. واسه دیدنشون لحظه شماری میکنیم. ۳ماهه که ندیدیمشون. وای که خونه مامانم اینا چقدر شلوغ میشه. ۵تا بچه قدو نیم قد با شیطنت های فراوون..... به من که خیلی حال میده. خداروشکر که دیانا 26 روزشه، وگرنه اونم جفت میشد باهاشون........
26 آذر 1392

دخملی 26 روزه شده

تو این 26 روز که واسه ما مثل برق و باد گذشت، خیلی ها به دیدنت اومدن و خیلی هدایا دریافت کردی. دست همشون درد نکنه. انشاالله که بابا و مامان بتونن در آینده جبران کنن. راستی یادم رفت بگم که 7 روز پیش پسر الهام جان و آقا کمال هم بدنیا اومد. خداروشکر صحیح و سلامت و کپل و مپل. اسمش رو گذاشتن کامیار. هنوز برای دیدنشون نرفتیم. انشاالله تو هفته های آینده مزاحمشون میشیم.
25 آذر 1392

25روز در کنار مامان ملیحه وبابا مهدی

دیانای معصومم! امروز شما 25 روزه شدی. با همه شب بیداری هایی که من وبابا واسه شما داریم ولی بدون هیچ منّتی همچنان عاشقت هستیم و خواهیم ماند. شبها وقتی شما گرسنه میشی و بیدار میشی بابا مهدی هم با صدای شما بیدار میشه، با اینکه میدونه مامانی باید به شما شیر بده و او نمیتونه کاری انجام بده ولی پا به پای من و شما بیدار میمونه یا واسه اینکه من گرسنه نباشم واسم تغذیه میاره تا شما هم شیر خوشمزه بخوری. میدونی که بابا خیلی دوستت داره.     راستی دخترم..... خوش به حالت که خاله مهربونی داری و بیشتر از مامانت واسه شما وقت میذاره. امیدوارم خیلی زود بزرگ بشی و بتونی قدردان زحماتش باشی. هرچند که با بزرگتر شدن شما تموم این روزها خیلی ...
25 آذر 1392

دوباره تست تیروئید

بمیرم برات که دوباره باید از کف پات خون بگیرن. خاله زهرا نباشه که شما گریه میکنی. امروز هم تست داشتی و هم قد و وزن. خداروشکر  قد و وزنت خوب بود و رشد کرده بودی، ولی واسه تست یه کم گریه کردی عزیزم. نباشم گریه هاتو ببینم عشقم        ...
25 آذر 1392