پرنسس دیاناپرنسس دیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

دیانا;مسافر زیبای پاییز

بدون شرح 1

         لحظه خداحافظی با دوقلوها و برگشتشون به ابوظبی    محمدمهدی در حال شستن لباسای دیانا خانم طلاي 43 روزه   ...
13 دی 1392

معنای زندگی

فرشته آسمانیم!  دیاناجان!   زندگی معنای پیچیده ای ندارد  همین که تو کنارم باشی یعنی زندگی   عاشــــــــقانه هایم تمامــــــــی ندارند    وقتی تو بهتریـــــــن اتفاق زندگیم هستی     دستهایم تشنه دستهایت است     پس با تو میمانم   بی آنکه دغدغه های فردا را داشته باشم  زیرا میدانم که فردا بیشتر از امروز دوستت دارم...   پس می نویسم برای فردا      تا یادم باشد تکرار روزهای جاودانه عاشقی     همیشه کنارت میمانم؛ مامان ملیحه ...
13 دی 1392

43روز با خانم طلا و برف

امشب دیانا جونم واسه اولین بار مهمون خونه خاله زهرا بود. آروم آروم همه جمع شدن و دور هم بودمون شروع شد. خیلی شب قشنگی بود و شما مثل همیشه خانم بودی و مامان و بابا رو اذیت نکردی. امشب بعد از 6 سال تو شهرمون برف اومد. خوشحالی ما دوچندان شد.....مدام پشت پنجره نظاره گر برف بودیم و خداروشکر میکردیم که این نعمت خوبش رو بعد از 6 سال به ما هدیه داد. زهرا، امیرمحمد، محمدمهدی (و البته سردستشون مرتضی)  آخرشب جلوی در خونمون برف بازی کردن و کلی شاد شدن.      دیانا جونم; با اومدنت به این دنیا همه قشنگی هارو با خودت برامون هدیه آوردی عزیزم       چه خوب شد ...
13 دی 1392

دختر خوش قدم من

دختر خانم مامان!  امروز 40 روزت شده و مامان خوشحاله که تو این هوای سرد خدارو شکر 40روز آغازین زندگی قشنگتو با صحت کامل پشت سر گذاشتی. امروز واسه مراقبت شما با بابائی و خاله زهرا میریم درمونگاه مامان ملیحه. امیدوارم تونسته باشم خوب ازت مراقبت کرده باشم و رشد خوبی کرده باشی. آخه خودت که میدونی شیر مامانی خیلی کفاف شمک گرسنه شمارو نمی کنه ومن خیلی دوست ندارم با شیرخشک سیرت کنم. راستی! دیشب تولد خاله زهرا بود. دائی مرتضی هم خاله رو خونه مامان جون با یک جشن تولد سورپرایز کرد. شما هم خیلی خانم بودی و مامانو مثل همیشه اذیت نکردی. ظاهرا پاقدم شما واسه خاله زهرا و دائی مرتضی خیلی خوب بوده. چون با آمدن شما اونا صاحب خونه شدن. البت...
9 دی 1392

دلتنگي خاله

خاله دو روزه که افتاده تو خونه مامان جون اینا. دو روزه ندیدمت نفسم، دلم برات یه ذره شده. واسه اینکه خدای نکرده سرما نخوری جرات نمی کنم بیام ببینمت ولی اینو بدون که خیلی دوستت دارم و برای دیدنت لحظه شماری میکنم. محمدمهدی هم از نصفه شب تب کرده و افتاده. بدجوری هممون سرماخوردیم. بابا مهدی، خاله فاطمه، زهرا، امیرمحمد، دایی جلال،دایی مرتضی، مامان جون، محمدمهدی و من. همه آنفولانزا گرفتیم. همه از دیدن گل روت محرومیم.  ما همه در تلاشیم که زودتر خوب بشیم تا بیایم پیشت............. دیانا جونم واسه همه ما خیلی خیلی عزیزی ...
2 دی 1392