ادامه خاطرات عید دیانا گلی
دختر گلم....
این روزها به خاطر اینکه یا مشغول مهمونی رفتن هستیم یا مهمون میاد خونمون خیلی وقت نکردم خاطرات عید شمارو یاداشت کنم.تا اینکه پیغام زن دائی نوشین منو به نوشتن این خاطرات راغب کرد. آخه زن دائی گفته بود از طرف من کوچولوترین نی نی خانواده رو ببوس.خودم تا حالا به این نکته توجه نکرده بودم
که دخمل من تو خانواده مامانی کوچکترین عضو خانواده است.فقط همش تو خونه مامان جون پز می دادم که با اومدن دخملی ما هفت سین نوه ای کامل شد. در ضمن خیلی از زن دائی نوشین ممنونیم که با همه مشغله ای که با دوقلوها داره ولی همیشه به وبلاگ دخملی سر میزنه و نظر میده
به امید اینکه هر چه زودتر ببینمشون، آخه دلمون واسشون خیلی تنگ شده.......
چند روز پیش فاطی جون (دختر خاله مامان ملیحه)با خاله اینا اومده بودن خونه مامان جون عید دیدنی که واسه خانم طلا زحمت کشیده بودن، کلی هدیه آورده بودن. خیلی نی ناش بود.انشاالله بتونیم تو شادیها واسشون جبران کنیم.
دو شب قبل هم دوستهای بابا مهدی اومدن خونمون عید دیدنی ولی نمی دونم چرا دوباره بی قراری شما برگشته و اونشب کلی اذیت شدی.اون بنده های خدا هم به خاطر اینکه بیشتر از این اذیت نشی رفتن و قرار شد فردا شب همه خونه عمو حمید جمع بشیم. غروب اون روز هم یه ذره واسه خوابیدن بی قراری کردی که بابا زحمت کشیدی دختر گلیشو خوابوند و موقع شام هم خواب بودی و مامان جوجه کبابی که آقایون زحمت درست کردنشو کشیده بودنو تونست با خیال راحت بخوره

ديانا طلا در كنار آقا ساميار
آخر شب بود که شما بیدار شدی و با سامیار،تینا،کامیار و محمد مهدی کلی عکس یادگاری گرفتیم. راستی محمد مهدی واست از شمال واست یه اتو اسباب بازی خریده.نمی دونی چقدر ذوق کرده بود وقتی داشت به من تحویل میداد. آخه اولین سوغاتی هستش که دخملی گرفته.

كاميار كوچولو در كنار دخملي
کارهای جدیدی که دخمل طلا تو این ماه انجام میده:
وقتی بابا مهدی واسش گیتار میزنه خیلی خانم به بابا نگاه میکنه وبا دقت گوش میده
پستونکشو با دست میگیره و خودش تو دهنش میذاره
دستاشو میاره بالا وخیلی متعجب به انگشتاش نگاه میکنه
وقتی تو کالسکه می خوابونیمش گردنشو بلند میکنه ودوست داره بشینه
وقتی باهاش صحبت میکنیم از خودش صداهای جدید در میاره ومدام زبونشو تکون میده
وقتی یک پهلو میخوابونیش سعی میکنه خودشو بغلتونه
موقع خوشحالی با صدای بلند میخنده...... الهی که همیشه بخندی
عزیز مامان!
خیلی واسم لذت بخشه نوشتن اولین هات....می نویسم تا نوشته های امروز من یادگاری برای فردای تو باشه.
من مینویسم مادرانه،کودکانه های تورا..........


ادامه خاطرات عید دیانا گلی
