پرنسس دیاناپرنسس دیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

دیانا;مسافر زیبای پاییز

پاره های تن ما در ابوظبی

پرنسس آرنیکا؛ عمه ها عاشقتن..........   دوقلوهای دوست داشتنی؛ هلاکتونیمممممممممم                                           ای کاش پیش ما بودید ...
24 بهمن 1392

اولین دیدار دیانا عسلی با اقا کامیار

جمعه شب مامان ملیحه و بابا مهدی و دیاناجونم خونه عمو حمید دعوت بودن. اقا کمال اینا هم از سمنان اومده بودن و با عمو حسین اینا همه دور هم جمع بودن. اونجا اولین دیدار دیانا با کامیار که 19 روز با هم اختلاف سنی دارن صورت میگیره. دیانا جونم مثل همیشه خانوم بوده و مامان و باباشو اذیت نکرده. گویا جمع دوستانه خیلی خوش گذشته بوده       الهی که همیشه خوش باشید. الهی که همیشه لبتون بخنده و در کنار فرشته مهربونتون همیشه شاد باشید. آمین   ...
24 بهمن 1392

دیانای ناز بابا

  دختر قشنگ بابا  روزها چه زود می گذرن و شما داری بزرگتر میشی .چه شیرینه دیدن بزرگ شدنت و چه سخته که فکر میکنم دیگه روزای سپری شده را تجربه نخواهم کرد. ولی  شیرینی با تو بودن آنقدر زیاده که امید به آینده روشنت به من شوق زندگی میده.........         دوووووووووستت دارم ...
24 بهمن 1392

بابائی خسته نباشی

دیانای مهربون مامان! یکی یه دونه مامان!     کم کم داره کلاسهای بابا تشکیل میشه و امروز بابامهدی بعداز مدتها ناهار کنارمون نیست.   راستش دخترم! بابا مهدی تو مدتی که دانشگاها تعطیل بودن و سر کار نمی رفت خیلی به مامان کمک کرد. هروقت شما دختر گلم تو بغل من آروم نمیشدی بابا میومد شما رو ازمن میگرفت و اونقدر راه میبردت و تو گوش های کوچولوت اهنگ میخوند تا خوابت میبرد. یا هروقت که من بیرون کاری داشتم یا خونه همکارام دعوت بودم خیالم راحت بود از اینکه پیش بابا جونت هستی. صبحهایی که من کم خواب بودم بابایی بعداز این که شما آخرین شیرتو میخوردی شمارو از من میگرفت تا من بخوابم و خستگی بیدار...
20 بهمن 1392

درد و دل خاله زهرا با دیاناجون

دیانای قشنگ خاله!  خاله زهرا میمیره واسه صورت گرد و قشنگت......  میمیره واسه چشمها و مژهای قشنگت.......  میمیره واسه لب و دهن ناز و خوشگلت.......   میمیره واسه خنده ها و حقون حقون کردنت.......  میمیره واسه گریه های قشنگت....... (اینقدر صدات قشنگه که نگو و نپرس) میمره واسه قد و بالات.....     دیانای عزیزم   این روزا خیلی نمیتونم بغلت کنم و قربون صدقه ات برم٬ آخه محمدمهدی خیلی حساس شده رو شما نازنینم...... فقط میتونم از دور نگات کنم و زمانی که پسرک سرش به بازی گرمه کنارت باشم......... ماشاالله هزار ماشاالله خیلی خورد...
14 بهمن 1392

اولین دیدار دیانای 72روزه با آدرینای عمه مژگان

دختر گلم!      د یروز جمعه به خاطر دیدن آدرینا کوچولو که 49روز دیرتر از شما به دنیا آمده خونه باباامیر رفته بودیم. همه عمه ها اونجا بودن و چون شمارو خیلی وقت بود که ندیده بودن حسابی از بزرگ شدن و خانم شدنت تعجب کرده بودن. اون روز هم مثل همیشه مامان و بابارو با خانمیت شرمنده کردی......... به وقتش میخوابیدی،هروقت گرسنت میشد بیدار میشدی و چند ساعتی هم بیدار بودی و به همه نگاه میکردی تا تو ذهنت تصاویرو پردازش کنی و به ذهنت بسپاری .مامان از اینکه بیدار بودی خیلی خوشحال بود. آخه دخترم٬ شما اونقدر عاشق در در هستی که به محض اینکه لباس تنت میکنیم که بریم مهمانی میخوابی و همیشه همه منتظر باز شدن چشمهای خوشگلت هستن.........
12 بهمن 1392

یک روز خوب دیگه با دخترم

دخترعزیز بابا  امروز شروع ترم جدیده.صبح که مامانی خواب بود بیدار شدی و من بغلت کردم و کلی با هم حرف زدیم و چند تا حقون حقون کردی ....... فدای با هوشیت.......راستی بابا که خوابت می کنه حق الزحمه ۲ تا بوس چاق میگیره. اگه بدونی چه حالی میده                                       عاشقتم ...
10 بهمن 1392

اولین حرفهای دیانای باهوش مامان و بابا

دختر مهربونم! دو روزی بود که مامان گاستروآنتریت شده بود و اصلا حال خوبی نداشت  ولی با دعای شما فرشته کوچولوم تونستم خودمو زودی درمان کنم   آخه اصلا دلم نمیخواست به خاطر مریضیم از دخترم غافل بشم که خدا کمکم کرد و تو مریضیم هم تونستم به دختر گلم شیر خوبی بدم.    دیانای زرنگم!   چند روزه که داری تو گریه هات و موقعی که داری واسه صحبت کردن تقلا میکنی میگی ما. این اولین حرفی که من و بابا تقریبا از 66 روزگیت شنیدیم. دیشب هم کلی با من و بابا به زبون خودت حقون حقون کردی و خستگیمونو درآوردی.        به خاطر داشتنت خدارو هزاران مرتبه شکر میکنیم ...
9 بهمن 1392

دختر قشنگ بابا

دیانای عززززززززززیز بابا    چقدر بابا احساس خوبی داره وقتی تو گلمو بغل میکنم.بوی تنت بهترین رایحه و برق نگات بهترین هدیه خداست.از اینکه گاهی اوقات در بغل بابایی آروم میشی احساس غرور میکنم.   با بودنت شادیم  مرسی دخترم ...
7 بهمن 1392

روزهایی که به سختی گذشت

گل دخترم از اونجائی که همیشه شما دختر خانم مامان بودی و هیچ وقت الکی گریه و غر غر نمی کردی، ولی نمی دونم چرا سه روزی می شد که دیانای همیشگی ما نبودی. طوریکه مامان خیلی کلافه شده بود. چون هم بیداری شبهام زیاد شده بود هم تو درمانت مونده بودم. تااینکه روز سوم چون بابا مهدی بابا امیر رو برد چشم پزشکی، منم شمارو بردم خونه مامان جون.اونجا بود که خاله ها و مامان جون هرکدوم از روشهای سنتی خودشون واسه شما استفاده کردن مثل چرب کردن و بستن شکم خوشگلت،دادن عرق نعنا،و در نهایت واسه اینکه شاید خانمیت چشم خورده باشه کلی اسفند دود کردیمو صدقه دادیم و تخم مرغ شکستیم!!!!!!  ظاهرا همه این کارها کنار هم به ثمر نشست و عزیز مامان دیشب شب خ...
7 بهمن 1392