پرنسس دیاناپرنسس دیانا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

دیانا;مسافر زیبای پاییز

4 ماهگیت مبارک نفسم

دیانای قشنگم    چهار ماهگیت مصادف شد با شب سال تحویل... مامان و بابای مهربونت یک کیک خوشمزه خریده بودن و ما همه با هم این شب قشنگ رو تو خونه مامان جون جشن گرفتیم.   خواهرزاده عزیزم  سال 1393 رو در کنار شما آغاز کردیم. انشاالله که تو این سال هم مثل سالهای پیش خوشی های زیادی در کنار هم داشته باشیم و همگی سالم و تندرست باشیم. انشاالله همه مردم ایران سلامت و شاد باشن.آمین     ...
1 فروردين 1393

یا مقلب القلوب حول حالنا الی احسن الحال

بهار شوق انگیز بر قامت سبز وجودتان شکوفه باران باد یا مقلب قلب ما در دست توست  یا محول حال ما سرمست توست  کن تو تدبیری که در لیل و نهار  حال قلب ما شود همچون بهار      هفت سین خونه مامان جون که با عکسای هفت تا نوه اش مزین شده. جای  دایی سعید اینا امسال پیشمون خیلی خالیه....   از راست به چپ: آرش، آرنیکا، آرنوشا، زهرا، دیانا، محمدمهدی، امیرمحمد  دیانا عسلی نیم ساعت بعد از سال تحویل کنار سفره هفت سین مامان جون  کپل خاله  به به، انگشتم چقدر خوشمزه است  ...
1 فروردين 1393

دیانا گل همیشه بهار مادر

      ای بوی هر چه گل       بوی بهار می شنوم از صدای تو       نازکتر از گل است گل گونه های تو       ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من       ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو       ای صورت تو آیه و آیینه خدا       حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو       صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر       آورده ام که فرش کنم زیر پای تو       رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام       تا تاب هف...
28 اسفند 1392

شعری برای دخترم

  تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی  و بهترین غزل توی دفترم باشی  تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید  و استخاره زدم ، گفت کوثرم باشی  خدا کند که ببینم عروس گلهایی   خدا کند که تو باغ صنوبرم باشی تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود  تو دست کوچک باران باورم باشی   بمان که روی لبت باغ یاس می رقصد  بمان گلم که خدا خواست دخترم باشی  تو آمدی و خدا خواست از همان اول  تمام دلخوشی روز آخرم باشی.................. ...
27 اسفند 1392

دومین واکسن دخملی!

عزیز دل مامان!    امروز رفتیم درمونگاه مامان، واسه مراقبت 4ماهگی. هرچند که چند روزی زودتر رفتیم. آخه مامانی دوست نداشت درست روز اول سال جدید دخترم به خاطر زدن واکسن درد بکشه. به همین خاطر شمارو زودتر بردم. خداروشکر این ماه هم رشد خوبی داشتی و خستگی مامانو در آوردی.   گل دختر من مثل همیشه خانم بود. موقع واکسن فقط یه کوچولو گریه کردی. چون قبل از تزریق مامانی واست توضیح داده بود که واکسن واسه سلامتی شما مفیده و اگه بزنی هیچ وقت مریضیهای سخت سراغت نمیان. شما هم مثل همیشه خیلی قشنگ به صحبتهای مامانی گوش میکردی و فقط به من میخندیدی. بابا مهدی تعجب کرده بود که اونجا هم مثل خانم به حرفهای مامانی بالبخند پاسخ میدی...
27 اسفند 1392

4روز مانده تا پایان چهارماهگی دیاناجونم

سلام عشق خاله....  ببخشید که خیلی دیر اومدم عزیزم.... 4 روز دیگه تا عید نمونده نفس خاله. ما هم خیلی کار داریم و سرمون شلوغه، به خاطر همین وقت نکردم بیام برات بنویسم. منو ببخش عشقم.....   کم کم داریم به بهار نزدیک میشیم و دیگه از سرمای زمستون خبری نیست. شما هم هر روز داری بزرگ و خانم تر میشی دیانااااااااااااااا گلی. خیلی هوشیارتر از قبل شدی و هرکسی رو که نشناسی گریه میکنی . یه کم با پدرجون حمزه غریبی میکنی عشقم.....   امروز هم بابا مهدی رفته و برای شما ادکلن مخصوص نی نی هارو خریده با دو تا کلاه خوشگل. این اولین خرید بابا مهدی واسه دخترگلش بوده. نشون داد که با سلیقه هست . دستش درد نک...
25 اسفند 1392

اولین کالسکه سواری دیانا گلی!

شاپرک مامان!(به قول بابا امیر)   این روزهای پایان سال 92 همه داریم خودمون واسه سال جدید آماده میکنیم.مامانی هم کلی کار داره.از خونه تکونی بگیر تا خرید لباس و.....آخه مامانی بعد از زایمان دخملی خیلی اضافه وزن پیدا کرده وباید همه چیزهاشو با سایز جدید بخره و کلی واسه خرید وقت بذارم.از اونجایی که دلم نمیاد شمارو پیش کسی بذارم که نکنه خدای نکرده از دختر کوچولوم غافل بشم تصمیم گرفتم دختر گلیمو تو کالکسه بذارم و با خودم همه جا ببرم البته خیلی کالکسه رو پوشوندم تا سردت نشه. شماهم ظاهرا خیلی با کالسکه حال کردی چون مدتهای طولانی خواب بودی و مامانو اذیت نکردی حتی بعدش که همه شام خونه مامان جون بودیم باز هم میخواستی بخوابی...  یه ذره بی...
7 اسفند 1392